ادبیات

ویكتوریسم

نویسنده: حورا نژادصداقت
درست 155سال از نوشتن رمان بینوایان می‌گذرد و حدود 90 سال از ترجمه‌ی آن به دست حسینقلی مستعان به فارسی و البته كلی ترجمه‌های خوب و ناخوب دیگر از این اثر. اما هنوز خیلی‌ها هستند...
درست 155سال از نوشتن رمان بینوایان می‌گذرد و حدود 90 سال از ترجمه‌ی آن به دست حسینقلی مستعان به فارسی و البته كلی ترجمه‌های خوب و ناخوب دیگر از این اثر. اما هنوز خیلی‌ها هستند كه «بینوایان» را نخوانده‌اند و اگر چیزی از آن می‌دانند، محدود به اسم ژان والژان است و كوزتی كه كودكی‌هایش در بدبختی گذشت. این‌ها را هم به لطف سریال‌ها و فیلم‌های مختلفی كه از روی كتاب ساخته و پخش شده، می‌شناسند. خواندن رمانی كه بیش از هزار صفحه دارد و معمولا در ایران دو جلدی منتشر می‌شود و از همان ابتدا لقب یكی از طولانی‌ترین رمان‌های جهان را یدك می‌كشید، كار سختی است. ما این‌جا خلاصه‌اش را برایتان آورده‌ایم؛ خلاصه‌ای از مهم‌ترین شخصیت‌ها و اتفاق‌های جذاب رمان. اما این را بدانید هرچه بینوایان خلاصه شود و هرچه فیلم‌های اقتباس‌شده از آن را ببینید، هیچ كدام همپای قلم ویكتور هوگو نمی‌شود. او جوری احوال درونی ژان والژان، كوزت، فانتین، ژاور و... را توصیف كرده كه هر صفحه از رمان تا چند روز حسابی درگیرتان می‌كند. چه بسا حتی پای بعضی از صفحات آن گریه‌تان بگیرد و لعنت بفرستید به هرچه ظلم و بیداد است. محتوای این رمان هنوز زنده است، چون هنوز هم زنانی هستند كه به خاطر گرسنگی فرزندشان را به دست دیگری می‌سپارند و خود را تسلیم پول می‌كنند؛ و هنوز هم هستند بچه‌هایی كه چشم حسرتشان به عروسك‌های زیبا و لباس‌های گرم دیگران است و هنوز هم مردانی دزدی می‌كنند و با عذر بدتر از گناه پایشان به زندان باز می‌شود. هنوز هم شنیدن خبرهای ناعادلانه و دیدن آدم‌هایی كه جایی برای خواب ندارند، دردناك است. ویكتور هوگو دقیقا از تمام این رنج‌های مدام صحبت می‌كند؛ رنج‌هایی كه در هر سال و هر قرن رنگ و بویی تازه می‌گیرند ولی هنوز همان هستند كه بوده‌اند.

ژان والژان
قصه‌ی دزدیدن نان و محكوم به حبس شدن و تلاش برای فرار از زندان و طولانی شدن زمان حبس به 19 سال را همه می‌دانند. درد از آن‌جایی شروع می‌شود كه ژان والژان با برگه‌ی گذر زردرنگی از زندان آزاد می‌شود و همه او را یك مجرم خطرناك می‌شناسند. كسی كه دنبال نیازهای اولیه‌اش است؛ یك كاسه‌ی گرم آش و جایی برای خواب. همین جاست كه نقش كشیش پررنگ می‌شود و زندگی او را تغییر می‌دهد. والژان از آن آدم‌هایی است كه به خاطر یك خطا عمرش به فنا می‌رود اما وقتی كه از زندان آزاد می‌شود، باز هم همت می‌كند و زندگی‌اش را با وجود تمام تلخی‌ها می‌سازد. گرچه اولش دست به دزدی ظرف‌های نقره‌ی كشیش می‌زند و سكه‌ی یك پسربچه را هم پنهانی برمی‌دارد. اما همین دو اتفاق بد، عاملی می‌شود تا به خودش بیاید و حتی چند سال بعد، با تغییر اسمش به آقای مادلن تبدیل شود به شهردار. ولی سایه‌ی شوم زندان و البته قدرت بدنی منحصر به فردش دست از سر او برنمی‌دارد، مدام آواره‌ی این شهر و آن شهر می‌شود و چند بار اسمش را تغییر می‌دهد. یكی از اتفاق‌های مهم زندگی او شخص كوزت است كه موجب می‌شود یك سری از ابعاد پنهان درونش بعد از سال‌های زندگی در دیوارهای سرد زندان، زنده شوند.

كشیش نقره‌ای
شاید خیلی‌ها وقتی ناامیدند یا وقتی می‌خواهند تنهایی بار رنج‌هایشان را بكشند، برای قوت قلب هم كه شده، این مصرع را بخوانند: «نجات‌دهنده در گور خفته است». تكلیف درستی یا نادرستی این حرف را هم نمی‌شود به سادگی مشخص كرد. حداقل درباره‌ی ژان والژان نجات‌دهنده در خانه‌ای محقر و ساده زندگی می‌كرد؛ اسقفی به نام موسیو مری‌بل كه دوست داشت متفاوت از همه‌ی اسقف‌ها قصری چندخوابه نداشته باشد و در خانه‌اش به روی همه باز باشد و... او تنها كسی بود كه ژان والژان رانده‌شده از زمین و زمان را به خانه‌اش راه داد و برایش غذای گرم آورد و از اسم و رسمش نپرسید و حتی به او كه خودش هم گمان می‌برد، مرد چندان درستی نیست، ظرف‌های نقره‌اش را نشان داد. اما ژان والژان نمك خورد و نمكدان شكست. نیمه‌شب پنهانی تمام ظرف‌های نقره را برداشت و فرار كرد. روز بعدش او را گرفتند و بردند پیش كشیش. گفتند: «این مردك ادعا می‌كند تو ظرف‌های نقره را به او داده‌ای.» مری‌بل هم شلوغ‌كاری نكرد و گفت: «اتفاقا منتظرت بودم كه برگردی و آن دو شمعدان را هم كه جا گذاشته بودی، با خودت ببری.» ژان والژان در كمال تعجب تبرئه شد و آژان‌ها رهایش كردند. مری‌بل به تعبیر خودش روح ژان والژان را خرید و این اولین جرقه‌ای بود كه مسیر زندگی او را تغییر داد. خوش به حال آن‌هایی كه به جای ژاور بودن، نجات‌دهنده‌های بیدار خارج از گور هستند.

آقای ژاور
مرد حرص‌درآرِ مقرراتیِ سنگدلِ روی‌ِ اعصابِ الكی‌دقیقِ... اصلا هرچه لقب منفی دلتان می‌خواهد به او بدهید. شاید اگر همین آقای ژاور یا امثال او دو كلام از سعدی ما خوانده بودند كه «هر راست نشاید گفت» این‌قدر پاپیچ آن دسته از آدم‌های رنج‌دیده‌ای كه با وجود گذشته‌ی سیاه، می‌خواهند امروزشان را خوب زندگی كنند و لذت ببرند، نمی‌شدند.  وقتی كه ژان والژان شهردار می‌شود، همین آقای ژاور برای كار و ماموریت پیش او می‌آید ولی مدام حس می‌كند كه ژان والژان برایش آشناست. چرا؟ چون او زمانی در همان زندانی حضور داشته كه ژان در آن اسیر بوده است ولی برای شك‌هایش دلیل محكمه‌پسندی پیدا نمی‌كند تا این كه یك بار شخصی زیر گاری می‌ماند و والژان با قدرت بدنی عجیبش یك‌تنه او را بیرون می‌كشد و ژاور صحنه‌ی نجات یافتن یكی از زندانی‌ها به دست ژان والژان قدرتمند در ذهنش تداعی می‌شود و خلاصه، تیرش به هدف می‌خورد. همین اتفاق موجب می‌شود كه پیگیر اثبات خطرناك بودن این چهره‌ی مثلا (!) آدم‌حسابی شود و خلاصه دعوای او با ژان والژان بر سر فانتین (مادر كوزت) بالا می‌گیرد و آن‌قدر پاپیچ  او می‌شود كه والژان از شهر فرار می‌كند و می‌رود دنبال كوزت و ادامه‌ی ماجراها...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code